تبليغاتX
زهر هجران - درد دل با پدر
 
 پدر اسطوره بودی جوان مردان دوران را

به روز آزمون یاور بد ی   تو بینوایان را

  نمودی زندگی را وقف  در دنیای محرومان

 تو بودی مرحم زخم     و مداوا دردمندان را

صفای دل مروت پاک بازی جان نثاری هـا

سرشتی ونوشتی و به راهش باختی جان را

به پای طبع   بالایت نشد   دا می ز صیادان

توخود گفتی که عنقا صید نبود دام مرغان را

چو از جهل وجفای آن تو نالیدی به یادم است

بیا برخیز اکنون بین چه شد اولاد انسان  را

چراغ معرفت از شمع جان  روشن نمودی تو

بیابنگر تو  تاریکی وجهل و سیل وطوفان را

ریا وخشــــکی وزهد وتحجر ر اعدو بودی

کنون بر گردن ملت   ببین زنجیر اد یان را

تو یک عمرازحسین وزینب اش فریاد سردادی

بیا تو با حسین امروز و پرس احوال ما یان را

فدای قلب پر دردت ببین اینک  تو بی دردی

که قلب خون چکان جاگیر شد چشمان گریان را

بیادم است چون گفتی نخواهم عمر بیش از شصت

به معراجت رسیدی تو چو کردی میل جانان را

جوان بودی جوان ماندی جوان رفتی زدیر دون

بدی رفتارت اندرزی هـــــــــزاران پهلوانان را

 ولی افسوس کوته دید مت  من در سفر  بود م

مروت کی بود بر دل جفا ی روز گار ا ن را

کنون خاکت نباشد بر زمیین تا بر جبین  مالم

تو برافلاک ومن روی زمین بین درد هجران را  

 

 

آلمان جدی 1375

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت   توسط احمد علی نهضت  |