وز دلیل شعر گفتن
دوستان گویند که حالا چرا
بعد ازین دیرینه ایام سکوت
دل چه گوید
پرسش از او کرده ام
...............من ز آرامش نزادم
مایه ی پیدایش من در ازل در شور بود
آتشم خاموش کی بو دی؟
اندرون تنگنای سینه جایم داده اند
یک د ری بر روی من نگشود ه اند
در مرور سال ها
شعله ی دل راه بیرون جست
...................وره پیدا نشد خود را بسوخت
آنقدر خاکستراِّ لودگی ها روی او بنشسته بود
آنقدر نیرنگ دوران چهره های گونگون بر خود گرفت
وخواست
شعله اش خاموش سازد
یا سرد ش کند
گاه گاهی شعله سر از زیر این تیره خاک
بیرون نمود
فریاد کرد:
من زنده ام
مرا مرده مپندارید
در فصای ظلمت آلوده غبار تیرگی هر جا نشسته
ندای پاک وبی آلایش دل در لا بلای گرد باد چشم گیر
نابود گردید
گوش ها را چرک بگرفته
چشم دیگر قدرت دیدن نداشت
تاریک بود
زبان !
همزبان میخواست نیروی بیان میخواست
در فضای این چنین تاریک وسرد وتنگ
شعله ی بی تا ب وناب دل
زبان شعر را در یافت و
سکوت ظلمت شب را شکست آزاد شد
افسوس ار صیقل نگیرد گوهر بنهفته ی اندرون من
آلمان جدی 1375
