ظلمت آباد خموش بی تپش
نی خروشی نی ســــروری نی تنش
انجماد سردیش بی جـان کند
زندگی بر مردگان آسان کند
زندگانی بی تحرک ، مردن است
جسم بیجان چند روزی بردن اسـت
آفـرینش با تحول پا گرفت
ایستادن قدرت پاها گرفت
او مشیت کرد و خـلقت شد پدید
عقل انسان زین فراتر کی رسید
ممکنات از ذات او موجود شد
مبتلا در این خروشان رود شد
از جدایی ناله ها سر داد او
شعله ها در فرقتش در داد او
از پی وصلش به راه افتاده است
گر زپا افتاد جا افتاده است
گاز بد آتش گرفت وشعلـه شد
شعله ها با آب باران صخره شد
زندگی آمد چو آب آمد پدید
زندگی بی آب حیوان کس ندید
از جمادی سر کشید حیوان شدی
تا به الهامش کنون انسان شدی
عرش او بالید بر خود زین کمال
چون هویدا شد به گیتی این جمال
نفس خلقت این شکوفایی بدید
پرده ی اجبار از راهش درید
او خلیفه شد ورا روی زمین
که به آزادی رسد عین الیقین
چونکه انسان زندگی آغاز کرد
صد در دیگر برویش باز کرد
شد شکوفا این درخت طیبه
بین اصحاب الشمال و میمنه
آب داد از چشمه سار انبیا
با به آدم نا محمد مصطفی
گفت اینک بر فراز شاخه ها
بشکفید ای گلعذاران تا سما
پس کمال خلقتش آزادگیست
این ودیعه شاخص بالندگی است
آنکه ز انسان سلب آزادی کند
جنگ با قانون آن بازی کند
انبیای حق گهرهای کمال
راه و رسم شان برای مثال
راه شان ودینشان آزادگی
خصمشان و جنگشان با بندگی
رمز قرآن را ز خورشید فلک
آن ورای آدمیزاد و ملک
آن نگین بی مثال کاینات
آن کمال مطلق این ممکنات
از حسین و کربلا آموختیم
"زآتش او شـــــــــــــعله ها افروختیم"
آلمان میزان 1375
