تبليغاتX
زهر هجران - مرض آوارگی
 
 دوش رفتم درون مدرسه ای

 که مداوا کنم دو سه بچه ای

جمع بودند از همه دنیا

شده بد جشن واره ای برپا

جمله نو باوگان گلدسته

در صف انتظار بنشسته

چهره ها قابل تماشا بد

یک صفایی که معجز آسا بد

هر نژاد و زبان و هر دینی

هر کسی وارث یک آیینی

از شمال و جنوب بد نیمی

هم زشرق و زغرب یک تیمی

کس زبان کسی نمی فهمید

روی در روی هم همی خندید

چون زبانها زهم سوا بودند

ترجمانها بر دوا بودند

بانی این محافل منور

ملل متحد هلال احمر

گرچه کارم علاج دردشان

هوش من سوی چند فرد شان

چهره هاشان شبیه بود به هم

این بخندید آن نشسته به غم

داستان ها ز دور و از نزدیک

هم زهند و زلندن و بلژیک

عده ای بد زکابل و یونان

هم از امریکه و هم از آلمان

همچنان عده ای ز روم  و دمشق

گرد هم آمدند جمله به عشق

رنگ بگرفته از جوامع خویش

آرزو و امید و خصلت و کیش

این یکی زیرک و پر از احساس

وان دگر سرد و تند و حق نشناس

قصه ی این ز مصرف و اصراف

کار او در فروشگاه طواف

مصرف او را نموده خوار وذلیل

بهر مصرف برفته راه ودلیل

معنویت و قدرت ادراک

گشته در روزمرگیش هلاک

آن دگر غرق در خرافات است

روز و شب فکر او کرامات است

غل و زنجیر بسته در بدنش

متردد به کندن رسنش

صحبت شان به گوش یک  دیگر

چون سخن گفتنت به گوش کر

یاد از ماه و مشتری کردند

هم ز بگذشته و زدی کردند

چون که حرف گذشته شد آغاز

گوش های مرا بکردی باز

سر گذشت همه شبیه به هم

که همه سر زده ز یک ماتم

همگی بستگان هم بودند

پسر خاله دخت عم بودند

شده از جور روز گار دون

همه از آشیانه ها بیرون

نه کنون خــــانه ای نه اصل و نصب

ای خدا رحمتی بس است غضب

شده آواره و پریشان حال

ابتر و بی وقار و رو به زوال

تا که شـــمع وجود او یک روز

بی صدا افتد و خموش از سوز

هوش من رفت و کار درمانم

ز طبابت شده پشیمانم

مرض و درد ما نه جسمانی است

این تب و مژمژه نه انتانی است

همه ز آوارگیسـت درد ما

این چنین سوخت فرد فرد ما

هر چه بینی تـو نابسامانی

که ز آوارگیست میدانی

نهضت ار نیتت بود درمان

ببری تا به گور  این حرمان

 

آلمان عقرب 1375

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت   توسط احمد علی نهضت  |