تبليغاتX
زهر هجران - بینایی
 
 شبی آزاده ای یک جام می سر داد و شد سرمست

تمنای جهان دیگری کرد و قفس بشکست

چو مدهوش اوفتاد او دست و پای خویشتن نشناخت

دهن بهر سخن باز و دو چشمان خمارش بست

زجور روزگار دون بسی فریاد و شیون کرد

به فکر وحشت دوران شد و ناگه زجا برجست

ز رنج بینوایان یاد کرد و گریه ها سر داد

ز لبها لعن و نفرین فراوان بر رذیلان رست

چو او بینندگان خویش را می دید می خندید

که در پندارشان عاقل بدند و مست بی عقلست

جهان را هر کسی با عینک خود دید ، ای یاران

یکی بر قله ی کوهی ، یکی بر جایگاه پست

چو بینایی طلب داری ، زخود بیرون به پرواز آ

که شاهین مثل خفاش است چون روی زمین بنشست

کمند روزگاران چشم انسان کور می سازد

چو افتی در سیه چالی ، بیابی راه خود با دست

مکن نهضت تو در ویرانه های زندگی منزل

فرار از جغد بنما منزلت پیش عقابان است

 


  آلمان حمل 1370

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت   توسط احمد علی نهضت  |