تمنای جهان دیگری کرد و قفس بشکست
چو مدهوش اوفتاد او دست و پای خویشتن نشناخت
دهن بهر سخن باز و دو چشمان خمارش بست
زجور روزگار دون بسی فریاد و شیون کرد
به فکر وحشت دوران شد و ناگه زجا برجست
ز رنج بینوایان یاد کرد و گریه ها سر داد
ز لبها لعن و نفرین فراوان بر رذیلان رست
چو او بینندگان خویش را می دید می خندید
که در پندارشان عاقل بدند و مست بی عقلست
جهان را هر کسی با عینک خود دید ، ای یاران
یکی بر قله ی کوهی ، یکی بر جایگاه پست
چو بینایی طلب داری ، زخود بیرون به پرواز آ
که شاهین مثل خفاش است چون روی زمین بنشست
کمند روزگاران چشم انسان کور می سازد
چو افتی در سیه چالی ، بیابی راه خود با دست
مکن نهضت تو در ویرانه های زندگی منزل
فرار از جغد بنما منزلت پیش عقابان است
آلمان حمل 1370
