بشنو چه مرا حاصل ازین دیر دنی شد
خندید چو نوشید دلم جام مرادش
بگریست یکی روز چو پیمانه تهی شد
تکرار شد این حادثه چون چرخش پرگار
دل خسته نشد شیفته ی دربدری شد
صد بار بدیدم که نه غم ماند نه شادی
جادو زده دل ملعبه ی حیله گری شد
در دایره چرخید و نگردید دلش تنگ
پنداشت که هرروز به جایی سفری شد
بشکفت به هر دوره یکی گل ز تمنا
دیوانه دل آغشته ی این خیره سری شد
فردا بشد امروز و عوض گشت به دیروز
این قصه مکرر شد و آن هم سپری شد
یا رب چه درون مایه نهادی به وجودم
در مخمصه او عاشق مشک ختنی شد
هم فقر غنی دید و هم دولت درویش
فریاد که دل شاهد دریــوزه گری شد
کو ملک ز اسکندر و کو گنج ز قارون
کو آتش نمرود و کجا سامره یی شد
کو هتلر و چنگیز و کجا رفت ستالین
گم فلسفه و دانش ضد بشری شد
افتاد زتقلید پی هر کس و ناکس
نی زاغ شد ونی روش کبک دری شد
بیزار زخود گشت وی اندر پی اغیار
از همت کم در هوس دیو و پری شد
او نور خدا دید به هر کنج خرابات
در خانقه او شاهد سالوسگری شد
چون شاهد مقصود ترا نیست در آغوش
هم کعبه و هم بتکده در اصل یکی شد
بوزینه صفت سجده بسی کرد ز عادت
این سوخته دل در پی محراب علی شد
نهضت ز ریا جامه به می ساز مطهر
چون هر نجسی مایه ی آشوب گری شد
آلمان - اسد 1375 - اگست 1996
