تبليغاتX
زهر هجران
 
 شبی آزاده ای یک جام می سر داد و شد سرمست

تمنای جهان دیگری کرد و قفس بشکست

چو مدهوش اوفتاد او دست و پای خویشتن نشناخت

دهن بهر سخن باز و دو چشمان خمارش بست

زجور روزگار دون بسی فریاد و شیون کرد

به فکر وحشت دوران شد و ناگه زجا برجست

ز رنج بینوایان یاد کرد و گریه ها سر داد

ز لبها لعن و نفرین فراوان بر رذیلان رست

چو او بینندگان خویش را می دید می خندید

که در پندارشان عاقل بدند و مست بی عقلست

جهان را هر کسی با عینک خود دید ، ای یاران

یکی بر قله ی کوهی ، یکی بر جایگاه پست

چو بینایی طلب داری ، زخود بیرون به پرواز آ

که شاهین مثل خفاش است چون روی زمین بنشست

کمند روزگاران چشم انسان کور می سازد

چو افتی در سیه چالی ، بیابی راه خود با دست

مکن نهضت تو در ویرانه های زندگی منزل

فرار از جغد بنما منزلت پیش عقابان است

 


  آلمان حمل 1370

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت   توسط احمد علی نهضت  | 

 امروز چهل سال ز عمرم سپری شد

بشنو چه مرا حاصل ازین دیر دنی شد

خندید چو نوشید دلم جام مرادش

بگریست یکی روز چو پیمانه تهی شد

تکرار شد این حادثه چون چرخش پرگار

دل خسته نشد شیفته ی دربدری شد

صد بار بدیدم که نه غم ماند نه شادی

جادو زده دل ملعبه ی حیله گری شد

در دایره چرخید و نگردید دلش تنگ

 پنداشت که  هرروز به جایی سفری شد

بشکفت به هر دوره یکی گل ز تمنا

دیوانه دل آغشته ی این خیره سری  شد

فردا بشد امروز و عوض گشت به دیروز

این قصه مکرر شد و آن هم سپری شد

یا رب چه درون مایه نهادی به وجودم

در مخمصه او عاشق مشک ختنی شد

هم فقر غنی دید و هم دولت درویش

فریاد که دل شاهد دریــوزه گری شد

کو ملک ز اسکندر و کو گنج ز قارون

کو آتش نمرود و کجا سامره یی شد

کو هتلر و چنگیز و کجا رفت ستالین

گم فلسفه و دانش ضد بشری شد

افتاد زتقلید پی هر کس و ناکس

نی زاغ شد ونی روش کبک دری شد

بیزار زخود گشت وی اندر پی اغیار

از همت کم در هوس دیو و پری شد

او نور خدا دید به هر کنج خرابات

در خانقه او شاهد سالوسگری شد

چون شاهد مقصود ترا نیست در آغوش

هم کعبه و هم بتکده در اصل یکی شد

بوزینه صفت سجده بسی کرد ز عادت

این سوخته دل در پی محراب علی شد

نهضت ز ریا جامه به می ساز مطهر

چون هر نجسی مایه ی آشوب گری شد


 آلمان - اسد 1375 - اگست 1996

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت   توسط احمد علی نهضت  | 

 اگر دستم رسد چرخ فلک را واژگون سازم

زمین را قطعه قطعه ، آسمان را سرنگون سازم

تبهکاران عالم را ز بیخ و ریشه بر چینم

سلاطین جهان را من زبون بی چند و چون سازم

میان بی نوایان سخت غوغایی در اندازم

ز وحشت زورگویان را پریشان و زبون سازم

غلام آن بگردم کو نوای عشق را سر داد

یکی معـبد ز عشق آباد و آن همرنگ خون سازم

یکی طرحی نو اندازم درین دیرینه ظلم آباد

ز نو فرهاد و شیرین و ز نو یک بیستـــون سازم

خدایا این جسارت بر من عاجز ببخشایی

همین کافی که جان بیرون از این سخت آزمون سازم

درین کوته گذرگاهان مبند ای دوست هرگز دل

که دل بستم به بند افتادم و مشکل برون سازم

نمی ارزد تفاخر اندرین لغزنده کاشانه

چرا قلبی برنجانم من و خود را زبون سازم

به گورستان گذر کن سرنوشت آدمی بنگر

چرا خود را اسیر دست این دنیای دون سازم

بده ای ساقی کوثر شرابی از سر اخلاص

که دل زآلودگی شویم ، سرم غرق جنون سازم

بیا نهضت مرنجان بیش ازین دیگر تو قلبت را

نشاید صبحدم را من عجین با شامگون سازم

 


آلمان ثور 1361

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت   توسط احمد علی نهضت  | 

دردی است در دلم که ضرور است گفتــنش

افسوس تا زبان نتواند رسیدنش

زندانی قفس سینه گشـته است

بال وپرش شکسته نخواهد پریدنش

پیمانه هر متاع به مقیاس پول گشت

اینجاست گوهری که نشاید خریدنش

گفتم بیا که این قفس سینه بشکنم

ترسم از آبرو و عذاب تپیدنش

از بی زبانی دل من جان عذاب شد

قسمت نبود جان مرا جز چکیدنش

این گفته ی قدیم که دل خانه ی خداست

نتوان زخانه به بیرون کشیدنش

از دوستان سفله دل من بسوخت لیک

نی دود و شــعله ای که بیایی به دیدنش

صلح و صفا و صحبت یاران پاکباز

بهتر ز نعمت دو جهان و چشیدنش

یا رب چه رشته های عدالت نهفته ای

کس نیست جز تو که بتوان تنیدنش

در دشت تشـنه ایم و سراب است پیش روی

تن در تلاش آب بود تا خمیدنش

آب حیات می طلبی باده نوش کن

از خضر راه بیاموز سـر کشیدنش

نهضت به شعر خویش در قلب باز کن

بر طفل تشنه عیب نباشد مکیدنش

 


آلمان  میزان 1375

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت   توسط احمد علی نهضت  | 

دوش در خلوت شب در هوس یار شدم

چاره ام چیست که این گونه گرفتار شدم

دل دیوانه زمن نیمه شبان معجزه خواسـت

که ز اندوه و غمش یک سره بیمار شدم

دل نه در قید مکان گشت و نه در قید زمان

بالهوس بر سر هر کوچه و بازار شدم

جسم در بستر و من در سفر کون و مکان

محو و مدهوش درین گنبد دوار شدم

گه سر ابر نشستم و به جولانگه باد

گاه بی باک به غواصی ابحار شدم

چون که بر بستر تاریخ سفرها کردم

رفتگان دیدم و هم صحبت ابرار شدم

گشته بودند ز گلزار خلایق همه جمع

خودم انگشت نما در همه انظار شدم

سعدی و حافظ و جامی و سنایی دیدم

مولوی یافتم و همدم عطار شدم

با حبیبان بنشستم چو به خلوتگه راز

دل تهی کرده و بی وقفه به گفتار شدم

سر شکوت بگشودم ز جفای این دهر

شنوا یافتم و خوب سبک بار شدم

خبر مرگ و جدایی ز کسی نشنیدم

که درین معرکه خود حــایـل و دیوار شدم

نهضتا چیست سلام از پی هر پنج نماز

صالحان با من و من طالب دیدار شدم


 

قوس 1375 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/11ساعت   توسط احمد علی نهضت  | 

رفتی ای مادر من ، ره به خدا بردی تو

خوش به حال تو که رحمت ز قفا بردی تو

بودی از نور و ز غفلت نشدم واقف راز

بی صدا نور دل و دیده ی ما بردی تو

کن شفاعت چو رسیدی به لقای ملکوت

یاد داری چو به من دست دعا بردی تو

به مرادت چو رسیدی ز پسر یادی کن

نه که از خاطر خود رسم وفا بردی تو

خبر ازما به پدر گوی و سلامش برسان

هدهد و صرصر و هم باد صبا بردی تو

گو درین چند شب و روز چه غوغایی بود

قصه بنمای چو ره سوی نیا بردی تو

با پدر گوی که بعد از تو وطن رفت ز دست

هر چه سر را به ره او به رضا بردی تو

ستمی مردم ما دید که مانند نداشت

نامهِ ی زجر کشان تا به سما بردی تو

نور بر خاک سپردیم ، سپردی تو به ما

خاکدان منزل و زان روح و ضفا بردی تو

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/11ساعت   توسط احمد علی نهضت  | 

تلاش روز و شبم بی سخن به پایان شد

اجل امان نداد چنین انجمن با پایان شد

دریغ و حیف که صبحم کنون به شام رسید

گلی ز سبزه نچیدم چمن به پایان شد

جدال گلبن و گلچین و باغبان عبث بودی

بگو به عندلیب که آخر محن به پایان شد

ندامتا که کنون تشنه لب بباید رفت

که دلو آب نگیرد رسن به پایان شد

ندای الرحیل شــنیدم ز صبح تا سر شام

گذر گهی بد و پنداشتم وطن به پایان شد

به کوچه کوچه شدم من به انتظار رخش

ندیدم هیچ مرادم ، خمیده تن به پایان شد

سفر به بالهوسی طی شد وایا افسوس

هزار جامه ی ابریشمین کفن به پایان شد

کنون نه ناله اثر دارد و نه حسرت و آه

دو روزه فرصت و دور بدن به پایان شد


آلمان نوامبر 1999 

  
+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/11ساعت   توسط احمد علی نهضت  | 

از مراد ونامرادی گفته است آخر پیام

از شرنگ زندگانی گفته است آخر پیام

این مراد زندگانی چیست چون حاصل شود

در گمانم اشتباهی گفته است آخر پیام

در بیابان تشنه می گردیم و می جوییم آب

تشنه کام مرده ماهی گفته است آخر پیام

مبتلا در خواهشات و منجلابش روز و شب

مخمصه یا کامرانی گفته است آخر پیام

تا گلو اندر لجن زار تمایل های دل

کندن جان شادمانی گفته است آخر پیام

محرمان را از بلا جام فزون تر می دهند

ابتلا یا تلخ کامی گفته است اخر پیام

هر قدم نزدیک تر گردیم ما خورشید را

سوختن یا خانه سوزی گفته است آخر پیام

قطره چون ریزد به دریا جان خود می بازد او

باختن یا جاودانی گفته است اخر پیام

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/11ساعت   توسط احمد علی نهضت  | 

خلوت شب شد و دل باز تمنای تو کرد

شد خموش همهمه ی محفل و سودای تو کرد

جگرم سوخت ز آه سحری هان ای دوست

جان گرفتار تن آهسته چو نجوای تو کرد

قد خمید از هوس و بار چنین رطل گران

تشنه بر ساحل دریا چه تقلای تو کرد

چشم مدهوش تو گردید و دگر هیچ ندید

غافل از دیدن مردم چو تماشای تو کرد

شعله ی عشق تو خوابید به خاکستر میل

شد فروزان چو طمع کشت و تولای تو کرد

راه در مغلطه ی انجمن آخر گم شد

رهنمون معجزه ی دفتر انشای تو کــــــرد

گوهر مهر تو گم گشته به ویرانه ی شهر

بدرخشید و جلا یافت چو پیدای تو کرد

نهضت از غلغله ی معرکه حالم بگرفت

میل جام می واندیشه ی سیمای تو کرد


 

 

آلمان دسامبر 1998 / جدی 1377

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/11ساعت   توسط احمد علی نهضت  | 

چو برف تعبیه سازد سیاهی خاک

ریا ز مکر کشد پرده بر دل نا پاک

مرنج دوست تو از سردی شمایل من

نه بینی ام تو درون جوش وسینه ی چاک

دلم به غربت خود دوش سخت گریست

نبود پرده رسیدی شراره بر افلاک

ز ضجه ی سحرم کی شنید همسایه

ز سوز زخم جگر کی نمود او ادراک

من از سلاله ی خورشید شعله سـوز شدم

بروی او بنشسته اگر خس و خاشاک

تو ای همای سعادت دمی مرا دریاب

فتاده ام چو ز بختم به تیره مغاک

چو ریسمان یأس بشد دست وپا گیرم

حدیث قدس بگفتی به گوش من لو لاک

گرم امید نبودی به خوبتر فردا

نموده بود مرا جور روزگار هلاک

رقیب فتنه به صد خدعه راه جست و بدید

چو ام مراد تو باشی مرا نباشد باک

نیم من از ستم دیر دون غافل

شود فرشته ی رحمت اگر همی سفاک


 آلمان جنوری 1998 
+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/11ساعت   توسط احمد علی نهضت  |