تبليغاتX
زهر هجران
 

ظلمت آباد خموش بی تپش

نی خروشی نی ســــروری نی تنش

انجماد سردیش بی جـان کند

زندگی بر مردگان آسان کند

زندگانی بی تحرک ، مردن است

جسم بیجان چند روزی بردن اسـت

 آفـرینش با تحول پا گرفت

ایستادن قدرت پاها گرفت

او مشیت کرد و خـلقت شد پدید

عقل انسان زین فراتر کی رسید

ممکنات از ذات او موجود شد

مبتلا در این خروشان رود شد

از جدایی ناله ها سر داد او

شعله ها در فرقتش در داد او

از پی وصلش به راه افتاده است

گر زپا افتاد جا افتاده است

گاز بد آتش گرفت وشعلـه شد

شعله ها  با آب باران صخره شد

زندگی آمد چو آب آمد پدید

زندگی بی آب حیوان کس ندید

از جمادی سر کشید حیوان شدی

تا به الهامش کنون انسان شدی

عرش او بالید بر خود زین کمال

چون هویدا شد به گیتی این جمال

نفس خلقت این شکوفایی بدید

پرده ی اجبار از راهش درید

او خلیفه شد ورا روی زمین

که به آزادی رسد عین الیقین

چونکه انسان زندگی آغاز کرد

صد در دیگر برویش باز کرد 

شد شکوفا این درخت طیبه

بین اصحاب الشمال و میمنه

آب داد از چشمه سار انبیا

با به آدم نا محمد مصطفی

گفت اینک بر فراز شاخه ها

بشکفید ای گلعذاران تا سما

پس کمال خلقتش آزادگیست

این ودیعه شاخص بالندگی است 

آنکه ز انسان سلب آزادی کند

جنگ با قانون آن بازی کند

انبیای حق گهرهای کمال

راه و رسم شان برای مثال

راه شان ودینشان آزادگی

خصمشان و جنگشان با بندگی

رمز قرآن را ز خورشید فلک

آن ورای آدمیزاد و ملک

آن نگین بی مثال کاینات

آن کمال مطلق این ممکنات

از حسین و کربلا آموختیم

"زآتش او شـــــــــــــعله  ها افروختیم"

 


آلمان میزان 1375

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت   توسط احمد علی نهضت  | 

 دوش رفتم درون مدرسه ای

 که مداوا کنم دو سه بچه ای

جمع بودند از همه دنیا

شده بد جشن واره ای برپا

جمله نو باوگان گلدسته

در صف انتظار بنشسته

چهره ها قابل تماشا بد

یک صفایی که معجز آسا بد

هر نژاد و زبان و هر دینی

هر کسی وارث یک آیینی

از شمال و جنوب بد نیمی

هم زشرق و زغرب یک تیمی

کس زبان کسی نمی فهمید

روی در روی هم همی خندید

چون زبانها زهم سوا بودند

ترجمانها بر دوا بودند

بانی این محافل منور

ملل متحد هلال احمر

گرچه کارم علاج دردشان

هوش من سوی چند فرد شان

چهره هاشان شبیه بود به هم

این بخندید آن نشسته به غم

داستان ها ز دور و از نزدیک

هم زهند و زلندن و بلژیک

عده ای بد زکابل و یونان

هم از امریکه و هم از آلمان

همچنان عده ای ز روم  و دمشق

گرد هم آمدند جمله به عشق

رنگ بگرفته از جوامع خویش

آرزو و امید و خصلت و کیش

این یکی زیرک و پر از احساس

وان دگر سرد و تند و حق نشناس

قصه ی این ز مصرف و اصراف

کار او در فروشگاه طواف

مصرف او را نموده خوار وذلیل

بهر مصرف برفته راه ودلیل

معنویت و قدرت ادراک

گشته در روزمرگیش هلاک

آن دگر غرق در خرافات است

روز و شب فکر او کرامات است

غل و زنجیر بسته در بدنش

متردد به کندن رسنش

صحبت شان به گوش یک  دیگر

چون سخن گفتنت به گوش کر

یاد از ماه و مشتری کردند

هم ز بگذشته و زدی کردند

چون که حرف گذشته شد آغاز

گوش های مرا بکردی باز

سر گذشت همه شبیه به هم

که همه سر زده ز یک ماتم

همگی بستگان هم بودند

پسر خاله دخت عم بودند

شده از جور روز گار دون

همه از آشیانه ها بیرون

نه کنون خــــانه ای نه اصل و نصب

ای خدا رحمتی بس است غضب

شده آواره و پریشان حال

ابتر و بی وقار و رو به زوال

تا که شـــمع وجود او یک روز

بی صدا افتد و خموش از سوز

هوش من رفت و کار درمانم

ز طبابت شده پشیمانم

مرض و درد ما نه جسمانی است

این تب و مژمژه نه انتانی است

همه ز آوارگیسـت درد ما

این چنین سوخت فرد فرد ما

هر چه بینی تـو نابسامانی

که ز آوارگیست میدانی

نهضت ار نیتت بود درمان

ببری تا به گور  این حرمان

 

آلمان عقرب 1375

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت   توسط احمد علی نهضت  |