|
ای پسر افسانهای گویم به تو داستان مردم مظلوم را مردم کم طالع و بیبخت بود گرچه زال و رستم و سهراب او شهر سرخش مدفن ضحاک شد سرزمین دانش و علم و ادب بو علی سینای بلخ و مولوی یا دقیقی و شهید و غزنوی لیث صـفارش بدی آن راد مرد لشکر اسکندری تاراج شد سیـستان و غزنه و هم هیرمند جوزجان و کابل و تخار وی هر کرانش مهد علم و فضل بود از حسد کشور گشایان جهان بارها این سرزمین باستان گاه از یونان و گه ترک و تتار هم مُـغل هم ترک و تاتار و عرب محو در پهنای فرهنگ عظیم بهر فتح هنداز دنیای دور مردم با شوکت و فرهنگ بود سخت مکار و لعین و بیپدر هند بودی سرزمین پر ز زر هرزمان چون سوی هندوستان شد راه کوته راه کوه و خاک بود مردمش بی چاره و نادار بود سالها محصور در اعماق کوه شیطنت چون طیـنت انگلیس بود دزدی و تاراج ملک هند را با هزاران خدعه و مکر و دغا با گسیل لشکر نو آن دیار جانشان قربانی کوهسار شد ترس ره بر جان مردان فرنگ در علاج کار آن مکار شد از میان مردمان با جستجو بست پیمان وفا داری به خویش انگریز از خدعه چاکردار شد پست فطرت سخت دل درّنده خو یک برادر یک برادر کور کرد عبدالرحمنشاهشجاعوشاهدوست افضل و یعقوب و یا هم شیر دل مرز و بوم سرزمین باستان گوش با انگلیس و گردن ریسمان این شغالان و سگان در خم رنگ جنگ ملت را زبون و خوار کرد دودمان نادر غدار لیک خون خیل راد مردان ریختند فتنهی انگلیس خوب آموختند گاه مذهب گاه قوم و گه زبان خلق را مشغول کرده در جدال چونکه ظاهر وارث اعمام شد مملکت ویرانه ملت گرسنه آرد در کندو و آب چاه کو جز گدایی در جهان امکان نداشت آبرو بایست در عصر جدید ظاهر او بی عرضه و پندار بود دولت و ملت برایش بار دوش چهارگردشجمعگشتهچونمگس مرگ بر ملت فگنده سایهاش مرگ در قحطی و فقر و در مرض ژاژخواهان دست افشان پایکوب هر طرف گلهای وحشی رنگرنگ دولت پوسیده لرزانتر شدی ناگهان رعدی خموشی را شکست ظاهر از بیعرضگی داود را بود داود بس جهول و خودپرست یک برادر بود او را بس شرور گه یمین و گه یسار او چنگ زد خلق و پرچم کرده بودندش حصار پرچمیها مردمان بیهنر کودتا کردند نامش انقلاب مردم محروم استقبال کرد خلق از هر کوی و هر در ریختند خلق و پرچم باز باهم در جدال «خشت اول چون نهد معمار کج پرچمی از مردمان شهر بود فرق ایشان بین خلق پایمال باخت پرچم در قمار زندگی نخبگان مملکت دربند شد پرچم از بیگانه استمداد کرد ابله پیری ازین دارالوحوش گله گرگان را بُد این کفتار پیر بود یک ماری وُرا در آستین اوستاد سفله با دست امین روسیه نابود کردی این پسر تانک آورد شاه شجاع ثانیش پرچم سرخ وطن بُد بر سرش پیش آمر پیهم استغفار کرد دست پرورد دگر گستاخ شد مهرهی آخر بسی شیاد بود قومها را کرد باهم در جدال جامهی اسلام پوشیده به تن دست و پا و سربریده بیدریغ این مثلنقشاست بردیوار وخشت آنکسی کوخود تعصبکشتهاست آن که بر مردم همی بیداد کرد طالبان آن جانورها آمدند سر برآوردند از اعماق زمان طالبان محصول نیرنگ فرنگ بهر اضمحلال فرهنگ سترگ پشت جبهه مردمان عقدهمند آتش دیرین درد سالیان حرث و نسل میهن ما شد تباه دلقک نفتی کنون با هفت رنگ لاشخواران دزدها و رهزنان هر کسی بر نعش بی جان وطن فکر جیب و حرف میهن دوستی شور و غوغای قبایل سرگرفت جعل تاریخ وطن تکرار شد نور خورشید هدایت بسته نیست آنکه ایمانش بروز بهتر است انتظارش بر بهاران دگر |
قصـهی ویرانهای گویم به تو سر گذشت سالیان شوم را سرزمین درد و رنج سخت بود زاد از خاکش بخورد از آب او گر چه از مغز جوانان پاک شد این چنین مضطر شدی ای بوالعجب ناصرخسرو ابونصر عنصری بو شکور و بستی و یا رودکی نام او بیگانگان را طرد کرد چون که او درگیر این آماج شد یا هرات و کندهار و بیرجند اسفزار و مدفن عطار وی در جدل با هر چه نامش جهل بود حمله بردند از زمین و آسمان سوخت ویران گشت در این داستان گه عرب تاراج کردی این دیار فتح بنمودی سپس اندر تعب مضمحل گشتی بگردیدی لئیم لشکر بسیار گشتی جمع و جور روز و شب از حرص فکر جنگ بود از شرارت خلق کردی دربهدر حمله برد انگلیس روش از بام و در گه زآب و گه زکوهستان شد لیک پر آشوب و وحشتناک بود دور از فرهنگ و بیکردار بود بیکمال و بیجلال و بیشکوه حیلهگر مکّار چون ابلیس بود انقیاد ماورای سند را کرد ویران ریخت خون بیانتها هر زمان در راه گشتی تار و مار مالشان از مردم نادار شد گشت مستولی ولیکن بیدرنگ جستجوی مردم بدکار شد برگزید آن دستهی بیآبرو از غلامی حلقه بر گردن همیش که سگانش بهر ملت هار شد چون سگان گرسنه در گرد او چونکه بادارش چنین دستور کرد شیرعلی و نادر آن درّنده خوست نامهای این زبونان را بهل بسته در زنجیر این خیل سگان سوخت ویران گشت با این دودمان چون برون گشتند آمد باز جنگ سلطهی بیگانه استمرار کرد کرد برباد آنچه بد در زیر دیگ سر بریدند و به دار آویختند تفرقه ایجاد کرده سوختند کرده دستاویز و با این تازیان خود نشسته دور از خوف و ملال خلق اندک فارغ از آلام شد وارث اسلاف با صد معضله بعد از آن کشتارها همراه کو وحشت او آنچنان جولان نداشت وقت انسان و حقوقش دررسید عشق باز بی حد و بیمار بود سرخوش از دود و نی و می در صبوش هر که بی مقدار بود و خار و خس که جگر پاره شده سرمایهاش بس بدیهی گشته گویم بیغرض بر دوای ریشهی نقص و عیوب کز تماشا اشک ریزی بیدرنگ اهرمن از خود پریشانتر شدی بر سریر شاه پسرعمّش نشست گفت تبریک دولت موجود را کز جهالت جنب اهریمن نشست بس محیل و فتنه پرکبر و غرور در خیالش در قمار او رنگ زد همچو جولایی مگس را بسته تار لیک خلقیها کمی بودند خر نام ادرارت نهی عطر گلاب چون که او احساس استقلال کرد از طرب هم مشک و عنبر بیختند این تبرزین دست و آن دیگر کدال تا ثریا میرود دیوار کج » لیک خلقی مرزی و پر قهر بود سگ بُدی همچون برادر با شغال خلق سرمست از می درّندگی خلقی از آدم کشی خرسند شد پیش مادر شیون و بیداد کرد فاقد احـساس و علم و عقل و هوش رهبر دانا و استاد کبیر اسم منحوسش حفیظ الله امین گشت مردار و بشد زیرزمین بدترین موجود از جنس بشر داغ ننگ بردگی پیشانیش پاسدار اجنبی هم بر درش بر گذشته رید و هم ادرار کرد طرد بـبرک کرد وخود درکاخ شد او رئیس خاد و هم جلاد بود تا نماید دشمن خود را زوال جمله ارزشها زدند اندر لجن شد فضای میهن من پر زمیغ شد درو طوفان چو کردی باد کشت خود به خون حاصلش آغشته است بین که خود از سوختن فریاد کرد از جهان آن بیخبرها آمدند بعد طوفان حوادث بیامان از تعصب زاده وز جهل و زجنگ از رسوبات ملل یک گله گرگ آفرین گویانشان بی چون و چند ساخته خاموش با این تازیان رهزنان در خانه بگشودند راه دزد تریاک است و نفـــت وچرس وبنگ آمده از دور و نزدیک جهان جملگی در فکر جیب خویشتن تف به رویت تا چه حد پرروستی باز برحلقوم ما خنجر گرفت قصههای کهنه هم نشخوار شد این هیاهو هم به جز سه روزه نیست آن که قانون کمالش بستر است است گوشش بر هزاران دگر |
این بار گریان آمدم از خود پشیمان آمدم دیدم همی در زندگی من درد هجران آمدم
رفتم به هر بتخانهای، دیدم بسی جانانهای گم کردهام من یار را، زار و پریشان آمدم
من تشتۀ آب حیات، نی دجله جویم نی فرات از آب زمزم جرعهای چون پای کوبان آمدم
افتاده با بیگانگان، در جستجوی استخوان بیزار ازین هم کاسهگان، سوی حبیبان آمدم
دیوانۀ یک هم زبان تا درد دل سازم عیان افسرد روح از بیکسی، دنبال جانان آمدم
هم صحبت اغیار دل بی یار و بی دلدار دل مرد از تلاش روز وشب با قلب بی جان آمدم
ارخوی خوکان درگریز با ناکسانم در ستیز اندر هوای روی دوست رو سوی انسان آمدم
محبوس نفس سرکشم خار جفایش میکشم من قفل در بشکستهام حالا ززندان آمدم
دارم به سینه گوهری درظلمت شب اختری من خفته و او در طپش اکنون به طغیان آمدم
شد از پی بس مدعا دل بر فراز قله ها بالا رسیدم پوچ شد زان پس به ایقان آمدم
نهضت بدیدم بارها هر ره پریشانم کند دارم طلب تسکین دل با پاکبازان آمدم
