
از در پنجره کردم سفری
با نگاهم به جهان بيرون
هوا سرد و غبار آلوده
آسمان بسته به ابر،فضا بد تاريک
ديدم از دور يکي قافله ای
که شتابان و عجول،ره صحرا دارد
لحظه ی زود گذشت
زودتر از زدن چشم به هم
کاروان شد نزديک
پرشد از همهمه و غلغل شان،هرچه در چشم رسيد
هوش من رفت ز سر
همچو پروانه به پرواز آمد
رفت و بنشست به پهلوی يکي
از او پرسيدم
ره مقصود کجاست
اين شتاب از چه بود
گفت ره آن طرف است
ليک فرصت نبود تا به تو گويم رازی
تو بيا هم سفرم شو که ببيني چه بود و چه ها خواهد شد
اگرت شور بود اندر دل
اين چنين راز نشايد گفتن
بايدش لمس کني
بايدت رنج سفر
بايدت جور زمان برد،اندرين راه دراز
گرمي و سردی دوران ها را،خود ببيني تو
آنقدر آتش صحرا ها را
آنقدر سردی شبهای دراز
آنقدر سوزی و گردی يخبندان
آنقدر خون جگر ريزی تو
که به کرات
دم مرگ رسي ولي باز آيي
او هنوز م مي گفت
هوش من باز پريد
خود بديدم که هنوز
بر در پنجره ايستاده
ميخکوبم به زمين
نبندی پايم را هرگز اين زور و توان
که ز جا بردارم
پنجره ها را بستم من
پرده ها را بکشيدم در پيش
از پس پرده هنوز
شد هويدا همه چيز
قافله رفت به پيش
ولي من !
برجا ايستاده
بسته زنجير به پا
ديده شد از ره دور
نور خورشيد فلک چشمي زد
قافله محو بشد
آلمان عقرب 1375 خورشيدی

